این وبلاگ بچه هامه سارا و امیر...دوقولوها....من و بابای براشون مینویسیم همیشه تا وقتی بزرگ بشن بخوننش و لذت ببرن...انشالله زودتر ببینمشون...دلم براشون تنگ شده خیلییییییییییییییییی زیاد...الهی مامان و بابا فداتون بشن...
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
سلام بچه های ناز مامانی انشالله خوب باشید...البته میدونم که تا حالاخوبید خوب...دلم خیلی برا دیدنتون تنگ شده...امروز یکشنبه هستش و مثل همیشه امروز من با مامان و بابا بزرگو خاله هاتون و دایی شیتطونتون جنوب بودیم...دیروز عصری رفتیم...قبل از رفتن من و خاله فاطی رفتیم خونه دایی محمد و بهش گفتیم که اونا هم بیان همرامون تا به زیزو /دختر دایی محمد/خوش بگذره...ولی دایی گفت که خودتون برید چون خودش با دوستاش قرار داشت که میخوان برن اردو پسرونه...خلاصه زن دایی و دخترش زهرا هم همرامون امدن...دیشب هم همونجا خوابیدیم...
بچه ها بابا قراره فردا از تهران برسه ...هر وقت رسید بهش بگید که مامانی از دستت دلخوره اخه دیروز چند بار زنگ زد و مسج داد اما امروز من چند بار اس دادم شاید بهش نرسید که جوابم رو هم نداد حتی تک هم نزد امروز بهم...خیلی هم دلم براش تنگ شد...
دیشب خیلی خوش گذشت...عصری رسیدیم خونه جنوب اول ناهارمون رو خوردیم و بعد من و زندایی و مامان بزرگ رفتیم بیرون خوراکی خریدیم که شب وقتی بیدار بمونیم بخوریمش...خداییش جاتون خالی...شب ننه و بابا بزرگ خوابیدن و فقط ما دخترا و مامان بزرگ و زن داییم بیدار موندیم البته میگم ما دخترا یعنی 4تامون با دایی حیدر چون اون همیشه با ما هستش...موندیم اول فیلم دیدیم و بعد از اون دایی حیدر اصرار داشت که منو پلی بازی کنیمکه من یکی دلم نمیخواست ولی از بس اصرار کرد امدم باهاشون بازی کردم...همون اول بازی همه دست کشیدن و فقط من و دایی حیدرتون مونده بودیم...بازی قشنگیه ولی خوببدون جلزنی اصلا به درد نمیخوره و دایی حیدر هم از تقلب خیلی بدش میاد برا همین دعوامون شد من و اون و مثل چی گازم گرفت تو دستم...خوب دارم براش بعدا تلافی میکنماین کارش رو... بابایی میدونه چطوری...
خوب مامانی جونم من برم دیگه شب شده و قبلا هم بهتون گفته بودم که به بابایی قول دادم شبا زیاد بیدار نمونم...انشالله فردا این پیام رو براتون میزارم تا وقتی بابایی امد بخونتش...
بابایی عزیز دل مامان خیلی دوستت دارم.. دوستت دارم تا بی نهایت ها ...تا جایی که خورشید و آسمان دست به دست هم می خوانند از عشقمان ...مواظب خودت باش عشقم و انشالله به سلامتی برسی پیشمون...راستی بابایی سوغاتی بچه ها یادت نره ها!!!!!!!!
دوستت دارم نفسم...امیر و سارا شمارو هم دوست دارم مامانی البته نه اندازه بابایی چون اون جون منه...به امید دیدار...