این وبلاگ بچه هامه سارا و امیر...دوقولوها....من و بابای براشون مینویسیم همیشه تا وقتی بزرگ بشن بخوننش و لذت ببرن...انشالله زودتر ببینمشون...دلم براشون تنگ شده خیلییییییییییییییییی زیاد...الهی مامان و بابا فداتون بشن...
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
عزیزای مامانی دلم برا دیدن شما هم خیلی تنگ شده به خدا...امروز مامانیتون امتحان شیمی داشت و گفته بودم که انشالله دیگه چیزی پیش نمیاد برام و همه وسایلم همرامه...بزار از شب قبلش بهتون بگم...شب مثل همیشه بابا بزرگ که رفت بیرون من با باباییتون حرف زدم و بعد از اون هم بابایی شب البته خیلی دیروقت زنگ زد بهم و کلی هم حرف زدیم و گفتیم و خندیدم و خوش گذشت...اون میخواد که من سرحال بمونم که درسم رو راحت بخونم...مرسی بابایی.....
بعد از این که با بابا حرف زدم داشت خوابم میبرد برا همین خاله زهرا برامون برا من و خاله فاطمه نسکافه درست کرد...خوردیم که کمی بیدار بشیم...ولی خوب برا خاله فاطی انگار قرص خواب بود تا خوردش خوابید و گفت یه ساعت دیگه بیدارم کن که بیدار شم درسم رو بخونم...خلاصه من و زهرا موندیم و وقتی ما دوتا با هم بیدار بمونیم باید بیخیال درس بشیم دیگه...اینقد خاله فاطی رو اذیتش کردیم...خیلی هم خوش گذشت بهمون کاش شما هم بودین به خداخیلی حال میکردین...
مامانی که اون شبش رو همش بیدار موند...خاله هاتون که یکی از همون اول شب گرفت خوابید و دومی هم تا نماز صبح رو خوند دیگه از حال رفت و خوابید...من هم موندم صبحونه درست کردم و خوردم و بقیه رو بیدار کردم...بعد بابا بزرگ ما رو رسوند دانشگاه...قبل از این که برسم دانشگاه یادم افتاد که ماشین حساب با خودم نیاورده بودم به باباییم گفتم گفت باشه الان میخرم برات...اون هم ظاهرا یادش رفت...ما رو رسوندم دم در دانشگاه و رفت پی کارخودش...من هم که یه ربع دیگه امتحانم بود اعصابم خورد شد که ماشین حساب ندارم خیلی هم استرس داشتم که شاید پیدا نکنم...خلاصه رفتم از کنار دانشگاه یکی خریدم و رفتم امتحان...امتحان هم زیاد بد نبود...انشالله خیر باشه
وقتی از دانشگاه برگشتم با بابایی حرف نزدم برا همین خیلی دلم براش تنگ شد...یکم پیش قبل از این که این براتون بنویسم داشتم باهاش حرف میزدم و گفت که اون هم امروز بهتون سر زده...خیلی خوشحال شدم...خوب مامانی من برم بخوابم دیگه چون دیشب نخوابیدم خیلی سرم داره درد میکنه الان...انشالله فردا صبح براتون این پیام رو میزارمش چون فردا بابایی داره با بابا بزرگ و مامان بزرگ میرن خوش گذرونی...
راستی بچه ها دیشب که بیدار بودم نقاشی کشیدم خیلی خوشکله اگه درست شد براتون میزامش تا شما هم ببینید مامانی چقدر هنرمنده. نقاشیم همیشه تومدرسه 20 بود...خوب انشالله بعدا نا وقتای بیکاری با هم نقاشی میکشیم و چیزای خوشکل درست میکنیم و میچسبونید به دیوار اتاقتون...امیر مامان تو مثل بابایی نکنی ها...همون نقاشی هایی رو که میکشیم رو فقط بچسبون به دیوار عکس دختر نچسبون عزیزم...
خوب من میرم دیگه یه دوش بگیرم و بعد با بابایی که حای قرص سردرد مسکنه برا من حرف بزنم و بخوابم دیگه...خیلی دوستتون دارم....بای