این وبلاگ بچه هامه سارا و امیر...دوقولوها....من و بابای براشون مینویسیم همیشه تا وقتی بزرگ بشن بخوننش و لذت ببرن...انشالله زودتر ببینمشون...دلم براشون تنگ شده خیلییییییییییییییییی زیاد...الهی مامان و بابا فداتون بشن...
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
سلام خانواده عزیز من...خوبی عمرم؟خوبی بابایی؟سارا وامیر خوبید مامانی؟دلم برا همتون خیلی تنگ شده به خداو دلم میخواد امروز قبل فردا شما رو ببینم...
همینطور که میدونید مامانیتون امروز امتحان داشته...اگه گفتید امتحان چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟اره خوب امتحانعربیداشتممامان جون...خوب دیشب براتون نوشتم خاطره امتحان عربی دوم راهنمایی رو...نمیدونم چرا هر امتحان عربی باید مامانی خاطره ای بزاره...
خوب امروز خیلی خوب بود از اولش چون امتحان عربیه و من گفتم اسونه دیگه...صبح زود خاله زهرا بیدارم کرد گفت که بیدار شوبزار زودتر بریم دانشگاه اخه حتی نمیدونیم وقت امتحان کیه من و اون...خلاصه بعد از کلی بیدارم کرد اون هم به زور اخه بابایی دیشب وقتی داشتم میخوابیدم بیدارم کرد چون زنگ زد و مزاحم شد ومن چند مین دیرتر خوابیدم خوب...راستش رو بخواید من خوشحال بودم که اخرین صدایی که قبل از این که بخوابم شنیدم صدای بابایی بود اخه من عاشق باباییم به خدا...خوب حالا بیدارم کردو با شوخی و مسخره بازی و خنده گرفیت رفتیم دانشگاه...بچه های عزیزم مامانی دوست نداره خیلی بار همراش باشه اخه اول صبحه سختمه یه عالمه بار دستم باشه برا همین فقط یه خودکار و موبایل روبرداشتم با خودم بردم...خوب موبایل رو هم اگه بابا نگران نمیشه باز نمیبرمش چون اون هم باره برا خودش...خوب سر راه که بودم یادم افتاد که کارت ای دیم رو نیاوردم...خوب از نگهبانایجلوی در تونستم فرار کنم ولی وقتی رفتم سر جلسه مراقبه گفت همه کارت ایدی هاشون رو بزارن رو میز...من هم رفتم بهش گفتم که فراموشش کردم گفت پس میری بیرون و امتحان بی امتحان دیگه...خداییش خیلی استرسم گرفت اون موقع اخه امتحان نهاييه ونميشه كه ندمش...خوب با کلی بد بختی کارتم رسید دستم نمیخواد بگم چطور...خوب حتما حدث میزنید خودتون دیگه...بابا بزرگ بیچاره اوردش برام خوب...خیلی هم عصبی بود از دستم ولی چیزی نگفت بهم اخه میترسه که ناراحتم کنه...
بعد از نیم ساعت از شروع امتحان رفتم سر جلسه و هر چی که تونستم برگه رو سیاهش کردم...اخر امتحان بود و همه داشتن میرفتن و فقط مامانی و چند نفر دیگه مونده بودن ...بعد خاله زهرا امد بالا سرم گفت بسه دیگه برگه خیلی سیاهش کردی بلند شو...بعد برگه رو دادم و امدم بیرون...این هم یه روز دیگه که فراموش شدنی نیست...
مامانی خیلی از این خاطرات داره خوب همیشه به بابایی میگم اخه خوشش میاد...حرفه دیگه...
راستی بچه ها بابایی از من دلخوره گفت من میرم پیش بچه ها گله میکنم...خوب اگه امد گله کرد بهش بگید که مامانی خیلییییییییییییییییییییییییییییی دوووووووووووووووووستت داره بیشتر از نفسش...بی تومیمیرم نفسم.
خوب بچه من میرم دیگه این پیام رو براتون بزارم و برم درس بخونم تا ببینم فردا چی میشه دیگه...انشالله که چیزی پیش نیاد دیگه اخه فردا امتحان زبانه و من خیلی دوستش دارم وخیلی هم وقت میگیره خوب...به امید دیدار بچه های ناز من ...